یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود آهنگ هر قصه ای بود.
آدمای شاد و خسته تو غروبای زمستون
خونه عمه بزرگ، خاله جون یا که خان دایی عمو جون
می نشستن پای سفره
سفره دلاشون باز، هم می خوردن هم به هم دل می سپردن.
قصه هاشون همه پنده، خنده هاشون پر قنده.
چای قند پهلو و سینی های نبات، بوی عود و روشنی یک تکچراغ
تو یکی از همین خونه ها، خاله بزرگ قصه می گفت از شاه پریون:
شاه پری تک و تنها تو خونه اش نشسته پنجره های اتاقش رو بسته.
شاه پری دلش پره از مردم شهرش دلخوره.
شهر پر شده از آشوب و ریا
شاه پری غصه داره . کو اون شبای با صفا
یه روزی شاه پری جادوگر رو دید که طلسمش رو تو رودخونه می ریخت.
مردم مهربون شهر یکی یکی گیج شدن، منگ شدن
با افسون جادوگره اسیر نیرنگ شدن
خنده هاشون دیگه خنده نبود جای خنده ترس تو دلاشون نشسته بود
عشقاشونو آب رودخونه برد طلسم جادوگر به جاش بغض براشون هدیه آورد.
شاه پری هی هی داد می زد: آهای مردم شهر آب رودخونمون جادو شده
جادوگره فریاد می زد: تشنتونه! آب بخورید.
شاه پری درختا رو نشون می داد. خشک شدن نیگا کنید.
جادوگر می گفت درختا از همیشه سبزتره.
مردم شهر که طلسم شده بودن اونچه جادوگر می گفت رو می دیدن.
تو توهم خیال دور جادوگر حلقه زدن.
شهر خشک شد. گله هاشون رو گرگ برد.
زنها بیوه شدن. مردهاشون زیر فشار زندگی خرد شدن.
شاه پری می گفت بابا بسه دیگه.
یه روز از این آب نخورین تا دنیا رو اونجور که هستش ببینین
می گفت سرزمین بالا رو ببینین. سر زمین پایین رو ببینین.
اینور و اونور رو نیگا کنید، چشمای خوابتونو وا بکنید.
زندگی تو شهراشون پر می زنه به اینجا که می رسه از پشتمون دور می زنه.
مردم شهر هاج و واج به هم دیگه زل می زدن.
مگه شهری به شهر ما می شه؟
هیچ جا چشمه پاک ما رو نداره. آب گوارای ما رو نداره
درختامون سبزتره ، گله هامون پر رمه تره.
<<شاه پری! آی شاه پری>> خاله جون اسمش رو با غصه تکرار می کرد. خاله جون که تو اینجای قصه دلش شکسته بود یه لحظه مات اونو برد.
وقتی چشاشو وا کرد. سیب و انار به مهمونا تعارف کرد.
تو رو خدا پوست بکنید. هم شیرینه هم تازه است.
مهمونا چشم به راه قصه بودن.
خاله جون ادامه داد: آی عزیزای مهربون با هم باشین نکنه یه وقت از هم دیگه دلخور بشین وهمو تنها بذارین.
همیشه این یادتون باشه: تخم جادوگری از نفاقه وسرچشمه جادو از جدایی ها شکل می گیره.
شاه پری تک و تنها توی اون شهر مونده بود چیکار کنه؟ داد بزنه، هوار کنه. یا که خدا رو صدا کنه. گریه کنه خنده کنه. پیش خدا از کی شکایت بکنه؟
این بود که رفت خونه نشست درا رو بست و پشت پنجره نشست.
حالا ادامه قصه با شماست. شما بگید چیکار کنه؟ چطوری مردم شهرش رو آگاه بکنه.
مهمونا خنده کنون چایی به دست : این دیگه چه جور قصه ایه خاله جون . تا آخرش خودت بگو.
خاله جون اما هیچی نگفت.
سفره خاله جون ولوله شده بود. یکی که بغضش گرفته بود می گفت شاه پری از شهر بره. مردمشو با جادوگر تنها بذاره.
اون یکی می گفت مردم تقصیر ندارن.
از ته سفره یکی داد میزد : شاه پری خودشو فدا کنه . با جادوگر یکه و تنها دعوا کنه شاید بتونه طلسم رو باطل بکنه .
خاله جون فقط نیگا می کرد. آخر قصه مال خودشون بود هر جور که می خواستن می تونستن قصه رو تموم کنن.(ادامه دارد.)