قصه شاه پری (قسمت دوم)
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۸  

ظرفای میوه خالی شد. مهمونا استکان چایی رو سر کشیدن. خسته بودن ولی حیف که غافل از حرف خاله جون باهم نبودن.

یه لحظه ساکت! همه ساکت. ولی کو گوش شنوا.

تو رو خدا! یه لحظه ساکت یه چیزی می خوام بگم بهتون.

اینا فریادای کژاله. کژال بافنده فرشه. تو تابستون می ره صحرا.

گل می چینه وقتی که گله اش آروم نشسته رو زمینه.

زمستونا که می شه نقش صحرا رو تو فرشاش می آره.

همه فرشای کژال رو دوست دارن. از روی نقشای فرشش بر می دارن.

اما حالا هیچکی صداش رو نمی شنوه. شاید باید بلندتر داد بزنه.

فایده ای نداره. قوری چایی رو بر می داره.

کژال رو خاله جون زیر چش داره اون می دونه که کژال می خواد چیکار کنه.

وقتی قوری چینی به پنجره خورد !!!!

هم شیشه و هم قوری شکست.

سوز سرما اومد تو اتاق

یهو همه ساکت شدن.

اولش به پنجره و بعدش به کژال خیره شدن.

حالا نوبت کژاله: یادتون رفت چی گفت خاله جون وسط قصه بهمون؟

تخم جاودگری از نفاقه. سرچشمه جادو از جدایی ها شکل می گیره.

هی و هی سر هم داد می زنید. جدا جدا با هم دیگه حرف می زنید.

گوشاتونو بستید .

اگه شاه پری اینجا بود به خدا هیچ کدومتون صداشو نمی شنیدید.

چون گوشاتون از حرفای خودتون پره.

با زمزمه های خودتون جادو شدین واسه همین شک ندارم شاه پری از دستتون خیلی دلخوره.

بهم دیگه نیگا کنید. با فکرای جادو شده تون چطور می خواید این قصه رو تموم کنید.

انگاری ضربه شیشه، باد سرد زمستون و حرفای کژال تیر بود که قلب جادوگر نشست.    

همه دور هم جمع شدن.

خاله جون خنده رو لباش نشسته بود با اینکه قوریش شکسته بود.

با هم گفتن چیکار کنیم؟

اول از همه باید با یه پتو جلو سوز سرما رو بگیریم تا سرما نخوریم.

بعد از اون دلاشون با هم دیگه صاف کردن.

دستاشون تو دست هم نبود اما همدل شده بودن تا قصه رو تموم کنن.

دور هم نشستن و گفتن به همدیگه اعتماد کنیم. هر کدوم یه جمله بگیم و جمله آخرمونوو کژال بگه.

چون باهم یار بودن همدل و همنوا بودن قصه چرخید تا نوبت کژال رسید:

و اینطوری شد که جاوگرپرپر شد و جادوش از رودخونه دور شد.

مردم شاد دور شاه پری حلقه زدن. شاه پری و مردمش می دونن که وقتشه شهرشون رو از نو بسازن.

 

خاله جون داره قوریش رو بند می زنه. مهمونا دارن یکی یکی خونه می رن.

 

راستی خاله جون چهل نفر مهمون داشت. به جز جمله کژال سی ونه تا جمله می مونه. اگه خواستین بدونین قصه چطور به اینجا رسید باهم دیگه یار بشین.

دلاتون بهم بدید تا راز پیروزی شاه پری رو بدونید.(تمام)



 
قصه شاه پری (قسمت اول)
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸  

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود آهنگ هر قصه ای بود.

آدمای شاد و خسته تو غروبای زمستون

خونه عمه بزرگ، خاله جون یا که خان دایی عمو جون

می نشستن پای سفره

سفره دلاشون باز، هم می خوردن هم به هم دل می سپردن.

قصه هاشون همه پنده، خنده هاشون پر قنده.

چای قند پهلو و سینی های نبات، بوی عود و روشنی یک تکچراغ

تو یکی از همین خونه ها، خاله بزرگ قصه می گفت از شاه پریون:

شاه پری تک و تنها تو خونه اش نشسته پنجره های اتاقش رو بسته.

شاه پری دلش پره از مردم شهرش دلخوره.

شهر پر شده از آشوب و ریا

شاه پری غصه داره . کو اون شبای با صفا

یه روزی شاه پری جادوگر رو دید که طلسمش رو تو رودخونه می ریخت.

مردم مهربون شهر یکی یکی گیج شدن، منگ شدن

 با افسون جادوگره اسیر نیرنگ شدن

خنده هاشون دیگه خنده نبود جای خنده ترس تو دلاشون نشسته بود

عشقاشونو آب رودخونه برد طلسم جادوگر به جاش بغض براشون هدیه آورد.

شاه پری هی هی داد می زد: آهای مردم شهر آب رودخونمون جادو شده

جادوگره فریاد می زد: تشنتونه! آب بخورید.

شاه پری درختا رو نشون می داد. خشک شدن نیگا کنید.

جادوگر می گفت درختا از همیشه سبزتره.

مردم شهر که طلسم شده بودن اونچه جادوگر می گفت رو می دیدن.

تو توهم خیال دور جادوگر حلقه زدن.

شهر خشک شد. گله هاشون رو گرگ برد.

زنها بیوه شدن. مردهاشون زیر فشار زندگی خرد شدن.

شاه پری می گفت بابا بسه دیگه.

 یه روز از این آب نخورین تا دنیا رو اونجور که هستش ببینین

می گفت سرزمین بالا رو ببینین. سر زمین پایین رو ببینین.

اینور و اونور رو نیگا کنید، چشمای خوابتونو وا بکنید.

زندگی تو شهراشون پر می زنه به اینجا که می رسه از پشتمون دور می زنه.

مردم شهر هاج و واج به هم دیگه زل می زدن.

مگه شهری به شهر ما می شه؟

هیچ جا چشمه پاک ما رو نداره. آب گوارای ما رو نداره

درختامون سبزتره ، گله هامون پر رمه تره.

<<شاه پری! آی شاه پری>> خاله جون اسمش رو با غصه تکرار می کرد. خاله جون که تو اینجای قصه دلش شکسته بود یه لحظه مات اونو برد.

وقتی چشاشو وا کرد. سیب و انار به مهمونا تعارف کرد.

تو رو خدا پوست بکنید. هم شیرینه هم تازه است.

مهمونا چشم به راه قصه بودن.

خاله جون ادامه داد: آی عزیزای مهربون با هم باشین نکنه یه وقت از هم دیگه دلخور بشین وهمو تنها بذارین.

همیشه این یادتون باشه: تخم جادوگری از نفاقه وسرچشمه جادو از جدایی ها شکل می گیره.

شاه پری تک و تنها توی اون شهر مونده بود چیکار کنه؟ داد بزنه، هوار کنه. یا که خدا رو صدا کنه. گریه کنه خنده کنه. پیش خدا از کی شکایت بکنه؟

این بود که رفت خونه نشست درا رو بست و پشت پنجره نشست.

حالا ادامه قصه با شماست. شما بگید چیکار کنه؟ چطوری مردم شهرش رو آگاه بکنه.

مهمونا خنده کنون چایی به دست : این دیگه چه جور قصه ایه خاله جون . تا آخرش خودت بگو.

خاله جون اما هیچی نگفت.

 سفره خاله جون ولوله شده بود. یکی که بغضش گرفته بود می گفت شاه پری از شهر بره. مردمشو با جادوگر تنها بذاره.

اون یکی می گفت مردم  تقصیر ندارن.

از ته سفره یکی داد میزد : شاه پری خودشو فدا کنه . با جادوگر یکه و تنها  دعوا کنه  شاید بتونه طلسم رو باطل بکنه .

خاله جون فقط نیگا می کرد. آخر قصه مال خودشون بود هر جور که می خواستن می تونستن قصه رو تموم کنن.(ادامه دارد.)



 
عشق زمينی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦  

زمانی می اندیشم انسانی نبود اگر آب نبود اگر اکسیژن‏.

و بعد می بینم اگر آب نبود اگر اکسیژن انسان به گونه ای دیگر بود.

شاید با حس های دیگری به جای حواس پنجگانه ای که ما امروز می شناسیم.

شاید به جای گوشت و پوست و استخوان از مواد دیگری ساخته می شد.

شاید برای سوخت و ساز به جای اکسیداسیون از شیوه دیگری

شاید به جای آب از ماده ای دیگر

شاید به جای کربن و هیدروژن …

شاید به جای مواد آلی با موادی دیگر

شاید در جایی دیگر سیاره ای دیگر.

شاید هزاران سال دورتر از خورشید.

و تمام این شایدها در این جهان پهناور

یک امکان را برایم  به یقین می رساند

حقیقت عشقی رهای از هر شکی، از هر جدایی زمینی

و درک لذتی عمیق با ساده ترین حواسمان

که با تعبیر زمینی، با تعبیر آبی و خاکی

صبحی ز خواب بر خیزیم

آنچنان عمیق در هم بنگریم ایمان آوریم

به وجودی در فرای آنچه از هم می بینیم

که تو را که مرا نه جسمی در هم آمیزد

که تو را که مرا نه جسمی ز هم جدا سازد.

و سیبی را چنان گاز می زنیم که

من طعمش را در حلاوت زبانت و

بویش را در عطر زیر لاله گوش چپت گم می کنم.

تپش نبض رگ پشت گردن گرمت

زیر دستانم که از گرفتن سیبی سرد، یخ کرده

و صدای نفسمان و صدای  جویدن سیبمان

عشق را با دل انگیزترین چهره زمینی اش

هویدا می کند.



 
کودکی
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦  

پاهای سوسک داخل قوطی کبریت با نخی که پسرک به پایش بسته کشیده می شود. گیج و سرگردان به طرف دختر بچه های کوچه می دود. جیغ، فرار و خنده، خنده،

خنده های، تخس پسرهای مهربان بن بست کودکی

قصه های ترسناک شبهای تاریک و دلهره دروغ های ساختگی جن و پری و لذت ، لذت،

لذت جنون آمیز آشکار شدن ترسی نهفته.

و چه زیباست سوت هایی که ساخته ایم تا ظهرها آنگاه که همه خواب هستند هم را به بازیهای کودکانه مان دعوت کنیم.

و و و

نغمه ها می خوانیم. چه زیبا میرقصیم و چه زیبا قطار وار پشت هم می دویم و شادمانه سرهامان را به هر سو تکان میدهیم و  قهقه خنده.

کودکی، کودکی، کودکی

زمانی، زمانی،زمانی

اما کودکی بی زمان می خندد.

با نغمه های شاد و

ریسه های بی دلیل. ها ها ها ها ها

 



 
فريبا
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦  

 مغ‏ها بعد از این سفر و تحمل رنج و مشقات آن، مسیح را می‏یابند و ذخایر خود را گشوده هدایای طلا و کندر، مرّ به وی گذرانیدند و از آن پس دیگر مغان قبلی نیستند بل خود نیزهر یک به مسیح مبدل شده‏اند و تولدی دیگر یافته‏اند.

انجیل متی باب دوم

باد چرخی می‏زند، در میان خوشه های گندم.رهبر ارکستر نوازندگان چیره دستش را زیر نظر دارد و حتی انگشتان ظریفشان را. جشنی برپاست و آنها بهترین موسیقی‏شان را آماده‏ کرده‏اند. ترانه تولدی دیگر.

درختان با دستان پر به این جشن آمده‏اند. خوشه‏های گندم لباس‏های زرین‏شان را بر تن کرده‏اند و باد با شور و خروش خود را از راهی دور به این مهمانی رسانده‏است.

چون پریان به هنگام تولد فیونا، هریک هدیه‏ای پیشکش می‏کنند.

پیشاپیش همه باد جلو می‏آید. خروشی می‏کند و آنگاه چنین می‏گوید: ای نوزاد شهریور آزادی و خوش‏خبری من پیشکش تو باد.

وآنگاه درختان جلو می‏آیند. دستاشان پر‏میوه‏های رسیده است. تواضعی می‏کنند و چنین می‏گویند: اصالت و بخشندگی ما پیشکشت باد.

درآخر خوشه‏های طلایی گندم جلومی‏آیند و چنین می‏گویند: ای فرزند چهار عنصر.  تیغ آفتاب تابستان، آتش توست. زایش زمین خاکت و شروع وزش نسیم و بارش باران، باد و آبت. سادگی و پاکی ما پیشکش تو باد.

 و سپس با هم ترانه تولدی دیگر را چنین می‏خوانند:

 

                                    هوهو! هوهو! قلب او بسیار ظریف و شکننده‏است.

                                                      بسیار شوخ و شیطان

بسیار فریبا

بسیار بخشنده

بسیار خوش‏آهنگ

او یک زن است.

او یک زندگی است.

به او احترام بگذار و به او عشق بورز

هوهو! هوهو! او یک فریباست.

27/6/86 یزدان 



 
برای خودم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦  

این‏بار برای خودم می‏نویسم گرچه ته قلبم آرزو می‏کنم تو آن‏را بخوانی
و لذت ببری و به من زنگ بزنی و بگویی یزدان چه زیبا نوشتی!
با این حال برای خودم می‏نویسم،شاید بعد از این‏که بارها و بارها برای خودم نوشتم بتوانم برایت به گونه‏ای بنویسم که کلماتم را عطش وار نوش کنی.

از آینده می‏نویسم چون مانند تو برایم ناشناخته است
و همچون تو مأمن آرزوهایم.

 در آینده‏ای که می‏دانم با تو خواهم بود چنان غرق می‏شوم گویی اکنون غرق تو گشته‏ام.
در فردایی که به اندازه تو وسوسه‏انگیز و فریبنده است کلبه‏ای به گرمی آغوش تو در بالای بلندترین آسمان‏خراش تهران می‏سازم.
دودکش کلبه‏ام بی‏دود است. آنرا به یاد نقاشی‏های کودکی‏ام گذاشته‏ام. نقاشی کودکی‏ام کلبه‏ای چهارگوش با دودکشی در وسط باغچه بود که دخترکی دورتر طناب‏بازی می‏کرد. با پروانه‏هایی که بالهایشان را قرمز و زرد می‏کردم و پرستوها در آسمان سفید نقاشی‏ام پرواز می‏کردند. راستی جالب است! آسمان نقاشی من سفید بود شاید چون حوصله نداشتم تمام صفحه را آبی رنگ کنم یا شاید آن زمان آسمان را سفید می‏دیدم.
به هرحال در اطراف کلبه‏ام گل‏های رنگارنگ می‏کارم.
آسمان من پرستو دارد ولی پروانه‏ها تا آن بالا نمی توانند پرواز کنند.
یادمان باشد من در بالای بلندترین برج تهران کلبه‏‏ام را ساخته‏ام.

آسمان من آبی است با ابرهای سفید. جلو خانه‏ام استخری می‏سازم که دیواره آن آکواریم است و وقتی شنا می‏کنم ماهی‏ها هم با من شنا می‏کنند جالب است که شیشه‏ای من و ماهی‏ها را از هم جدا کرده.
فکر نمی‏کنم شته‏ها در آن بالا دوام بیاورند پس درختان میوه‏ام بدون شته خواهند بود ولی آیا درخت میوه آن بالا رشد می‏کند؟ به هر حال آن بالا درختی می‏کارم که بتواند رشد کند و زنده بماند اگرشته‏ها هم بیایند خودم حسابشان را می‏رسم.

آسانسور ساختمان تا طبقه یکی مانده به آخر می‏آید. دوست دارم یک طبقه را پیاده بیایم.
پله‏هامو از عاج و آبنوس نمی‏سازم چون دنونم رو دوست دارم پس فیله هم دندونش رو دوست داره اگرمن دندونش رو برای پله‏های ساختمونم بکنم حتماً از من بدش می آد و شاید هم نفرین کنه که کسی از پله‏هام بالا نیاد. آخه من دوست دارم همیشه خونم پر از مهمون باشه. البته قبلش باید بهم زنگ بزنن چون بعضی روزها رو می خوام با تو تنها باشم.
اما وقتی که می آن کلی سر و صدا می‏کنیم و می‏خندیم. مزاحم کسی هم نیستیم چون کلبه من در بالای بلندترین برج تهران ساخته شده. تازه چون ساختمون مدرنه کف خونه طوریه که همسایه‏های زیری رو اذیت نمی‏کنه.

راستی اگر یک شب تو مهمونی آتیش روشن کنیم و اگر هواپیمایی از بالای کلبه من رد بشه و اگر مسافراش از اون بالا به پایین نگاه کنن. آتیش رو می‏بینن. شاید یکیشون که دوربین داره عکس بندازه. اگه اینکار رو بکنه وبعد عکس رو تو اینترنت بذاره من عکس رو می‏بینم ولی یه چیزی تو عکس کمه و چون اینترنت پر سرعت دارم برای اینکه ببینم چی کمه می‏رم کل اینترنت رو می‏گردم. تو این گشت و گذار چند تا سایت جالب می‏بینم و بازم یه فکر جدید تو سرم جرقه میزنه. گوشی رو برمی‏دارم با شریکام قرار می‏ذارم تا راجع به یک سرمایه‏گذاری جدید صحبت کنیم. ساعت 5 بعد از ظهر توی شرکتمون دورهم جمع می‏شیم با هم صمیمی هستیم ولی خیلی جدی روی موضوع بحث می‏کنیم.

بعد من می‏آم خونه. توی مسیر برگشت به خونه هستم که گوشیم زنگ می‏خوره. تویی!
تازه از مسافرت اومدی و می گی امشب چون ترافیک کمه زود به خونه می‏‏‏رسی.
اوه یادم اومد اون عکس تو اینترنت که یه مسافر هواپیما از خونمون گرفت چی کم داشت.
اون شب تو، توی مسافرت بودی !


(یادت باشه اینها رو برای خودم نوشتم.)



 
طبیعت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦  



 
ماجراهای سام (قسمت دوم)
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦  
(یادآوری: سام یک گلبول سفیده که سوالهای زیادی در مورد خودش براش مطرح شده و می خواد معنای بودنش رو بفهمه .اون خودش رو و سلولهای دیگه رو تک تک می بینه و هنوز وحدت سلول ها و یگانگی آنها در ساخت یک بدن واحد رو نمی بینه. )

چند روز گذشت و سام دوباره به غرق در افکارش شد. کاش می تونستم بفهمم. کاش معنی این زندگی رو می فهمیدم.
دلم می خواد بدونم که ازل کی بوده؟ اون روزی که اولین سلولها بوجود اومدن کی بود؟ چطور بوجود اومدن.؟ چه چیزی باعث این همه تنوع در سلولهای مختلف شد؟
یک روز بعد از جنگ با میکروب های فلج اطفال، از یکیشون که در حال مرگ بودشنیده بود که بدن این شخص قویه.
قبلا جسته و گریخته درباره بدن شنیده بود. بزرگترها می گفتن که ما در یک فضایی به اسم بدن زندگی می کنیم و هدف همگی ما پایداری و زنده موندن بدنه. و زنده موندن ما در گرو زنده موندن اونه. اما هیچ کس دقیقا نمی دونست بدن چیه. آیا بدن یک سلول بزرگ و قوی بود که همه براش کار می کردن و  اون برای بقیه غذا و امکانات فراهم می کرد ؟
تصمیم گرفت که اینبار که با میکروب ها جنگ می کنن یکیشون رو اسیر کنه و ازش اطلاعات بدست بیاره چون معتقد بود که می شه خیلی چیزها رو از دشمن یاد گرفت. البته این کار خیلی خطرناکی بود و دستور این بود که میکروب رو بلافاصله باید کشت ولی اون تصمیمش رو گرفته بود.


 
ايمان
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦  

ایمان جان پرسیدی که قواعد بازی رو کی تعیین می کنه ؟

روابط چیزی نیست که کسی وضع کنه. یک سری توافق دسته جمعی که عده ای از مردم می پذیرند و نوعی داوری برای خودشون تعریف می کنن. عوامل مختلفی در شکل گیری این روابط دخالت داره آب و هوا؛امکانات طبیعی؛ پراکندگی جمعیت؛‌ فراوانی غذا؛وجود رهبران مقتدر و ...  ‌ البته این قوانین دایمی نیست و می تونه که تغییر کنه.

ما بعد از به دنیا آمدن در بازی های محیطمون قرار می گیریم حالا ممکنه که بازیکن مطیع این بازی ها باشیم یا اینکه یک بازی خراب کن یا یک بازیکن موثر و سازنده که میتونه بازیها رو اصلاح کنه.(به عنوان یک مثال لطفا نوشته مربوط به تغییر رو بخون)

چند تا مثال هم اینجا می نویسم.

تحقیقات نشون داده که در شهر های بزرگ مردم تا ۳۰ سانتی متری هم می آن و دست میدن بدون اینکه احساس بدی داشته باشند ولی در روستای کوچک مردم در ۱/۱متری هم می ایستند و دست میدن. اینجا مساله خوبی یا بدی نیست. قاعده بازیه و برای موفق شدن باید این رو یاد بگیری. فرض کن یک فروشنده هستی و مثلا برای فروش قطعات ماشین های کشاورزی به یک شهر کوچک سفر کردی اگه اونجا خیلی به آدما نزدیک بشی ازت می ترسن و تو به عنوان یک متجاوز به حقوق اونها شناخته میشی و البته به عنوان فروشنده نتیجه نداری.

در روابط دوستانه، عاشقانه، همکار، همکلاسی،‌ همشهری ما یک سری قواعد رو از محیطمون یاد می گیریم و اینقدر برامون تکرار میشن که اونها رو به عنوان واقعیت باور میکنیم. اگه قراره در یکی از این بازیها شرکت کنیم باید قواعد بازی رو رعایت کنیم و البته اگه بازیکن تاثیر گذاری باشیم میتونیم تغییراتی تو این بازیها بدیم در غیر اینصورت بازیمون غیر سازنده است.

 من یک دوستم رو  خیلی دوست داشتم و می خواستم با تمام وجودم عشقم رو به پاش بریزم و در خدمتش باشم و به نظر خودم باهاش باز بازی کنم و وقتی اون بهم گفت که من اونو تحت فشار گذاشتم دیدم که قاعده دوستی رو رعایت نکردم و مثل یک معوشقه باهاش رفتار کردم در صورتی که قصد ما رابطه دوستی بود.(‌نتیجه معیاریه که می شه فهمید که آیا درست بازی کرده ایم یا باید بازیمون رو عوض کنیم.) 



 
روراستی و درستکاری
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦  

امروز می خوام راجع به صداقت و درستکاری بنویسم.

از نظر من درستکاری به معنای شناخت قواعد بازی های زندگی و رعایت کردن آنهاست.

راستش از نظر من روابط مختلف بین آدما بازی هایی که ما وارد اون بازیها میشیم و گاهی وقتها این بازیهای مختلف اونقدر باهم قاطی میشن که نمی تونیم از هم جداشون کنیم.

رابطه با دوست های مختلف؛ رابطه کاری؛ رابطه عاشقانه؛‌ رابطه خانوادگی و هزاران رابطه ای که هر روز باهاشون سروکار داریم.

برای واضح تر شدن منظورم ۲ مثال می آرم. من دارم با یکی از دوستام حکم بازی میکنم قاعده این بازی میگه که نگاه به رقیبم نکنم. ورقها رو عوض نکنم و ورقها رو درست پایین بیام. حالا من پیش خودم می خوام خیلی رو راست باشم و همه ورقها رو به حریفم نشون می دم. این کار من نه تنها روراستی و روباز بازی کردن نیست بلکه من اون بازی رو خراب میکنم. دیگه از بازی لذت نمیبرم و حریفم بعد از یک بازی یا دو بازی به من میگه خودتو گرفتی و دنبال یک حریف جدی می گرده که بتونه باهاش درست بازی کنه.

این اتفاقیه که زیاد تو زندگی عادی ما می افته یه وقتایی فکر میکنیم که داریم برای یارمون رو باز بازی می کنیم و وقتی که بازی خراب میشه هاج و واج از اینکه چرا اینجور شد می مونیم. غافل از اینکه خودمون ناشیانه بازی رو خراب کردیم.

توی بازی فوتبال  استفاده از دست خطاست و اگر من توی بازی بدون اینکه داور ببینه با دست به توپ بزنم کارم از روی صداقت نیست در حالیکه توی بازی هندبال قاعده اینه که توپ رو با دست بزنم. حالا اگه من هر دو بازی رو انجام بدم و توی هر دو بازی از دستم استفاده کنم یا اینکه توی هر دو بازی از دستم استفاده نکنم اشتباه کردم.

اینم چیزیه که زیاد توی روابط دیده میشه. گاهی ما یک رابطه رو خیلی تعمیم می دیم و میخوایم رابطه ای رو که دوست داریم همه جا استفاده کنیم یا اینکه اگه یه جایی باید یک سری محدودیت بگذاریم اون محدودیت رو توی بازی های دیگه می بریم.

خلاصه اینکه درستکاری و رو راستی شناخت بازی های مختلف و رعایت قواعد اون بازیهاست.